مادربزرگ
کولر آبی مرا یاد خانه مادربزرگ می اندازد، ما که کولر آبی نداشتیم.
می نشستم روی مبل ال قهوه ای تیره ی مادربزرگ و به صدای کولر آبی گوش می دادم به بوی کولر آبی.
پاهایم را جمع می کردم توی شکمم و به صدای کولر آبی گوش می دادم.
لعنت بر من
کاش عکس می گرفتم از آن کنج دنج،کاش آن خانه بود الان، کاش مادربزرگ بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۳:۱۶ ق.ظ توسط الناز