معلم شاگرد
دوشنبه سه شنبه ها روزهای جالبی هستند برایم.
مدتی است پی در پی در این دو روز، نقشم به عنوان معلم و شاگرد عوض میشود.ساعتی معلم هستم و درس میدهم ساعت بعد شاگرد.
ماجرا ازین جا آغاز شد که استاد ما به استراتژی میگوید استراتُوژی. و از آنجا که این واژه در تدریسش پر کاربرد است مدام توی گوش من زنگ میزند استراتُوژی...
استاد دوست داشتنی و با سواد کلاس ما که اتفاقاً بسیار هم در انتقال معانی موفق است وقتی کلمهی مذکور را تکرار میکند نا خودآگاه لبخند روی لبان من و بسیاری دیگر نقش میبندد.
دست بر قضا من هم عادتی دیرینه دارم که وقتی دارم تند و تند درس میدهم لهجه شیرین اهوازیام (که خیلی هم دوستش دارم) غلیظتر میشود و به جای استفاده از "و" بین کلمات از O استفاده میکنم و واژه ها را اینطور به هم میچسبانم.
من هم وقتی میگویم O شاگردانم را میبینم که به زور خنده خود را قورت میدهند چشم از من میدزدند.
چند جلسه قبل تصمیم گرفتم من هم با آنها بخندم، و خندیدم، خندیدم بلند بلند. چشماشون رو دیدم که غرق شادی شد... حالا هر وقت میگم O نگاه هم میکنیم و لبخند ملایمی میزنیم و راحت از موضوع میگذریم:)