ساعت های بی موقع
همیشه اتفاقات بد در ساعت های نامناسب، می افتد.
ساعت هایی که نمی توانی داد بزنی.نمی توانی از خانه فرار کنی و در خیایان راه بروی. نمی توانی گوشی تلفن را بر داری و به دوستی که انقدر با شعور است و نمی پرسد چرا، زنگ بزنی.
ساعت هایی که خوابت می آید. ساعت هایی که مثلا قرار است 20 نفر آدم مهمانت باشند، ساعت هایی که نزدیکانت در شادی و خوشی به سر می برند و محکومی به همراهی شان. ساعت هایی که قرار بود بهترین ساعت هایت باشند، ساعت هایی که از ماه ها قبل برایشان برنامه ریزی کرده بودی.
روز تولدت. یا روز عروسی،یا شب عروسی بهترین دوستت. ساعتی که از دل درد به خود می پیچی. یا مثلا وقتی که بعد از ماه ها قرار است دوست صمیمی ات را ببینی، یا قرار است برای مصاحبه کاری شغل آرزوهایت روانه باشی. یا قرار است عازم سفری باشی که روزها انتظارش را داشتی.
لحظه ای که یک خواب خوب دیده ای و با لذت از تخت بلند می شوی که یک روز نو را شروع کنی، لحظه ای که فکر می کنی از همیشه خوشبخت تری، وقتی در لذت یک کتاب خوب غرق شدی. وقتی که آهنگی را که ماه هاست دنبالش بودی را اتفاقی روی فلش رئیست پیدا می کنی،ساعت های خوشی های کوچک، خوشی های بزرگ.ساعت های تنهایی، ساعت های درد، ساعت های بی موقع اتفاقات بی موقع