تبليغاتX
طهران خواب بود - آسوده بخواب

طهران خواب بود

   واژه ها رو توی خیالم سبک سنگین می کنم.حرف ها را ،نگاه ها ،صورتهای آدم های اطرافم را .
مرگ را هیچ وقت انقدر نزدیک انقدر سنگین حس نکرده بودم.
روزهای اول هفته ی پیش وقتی خبردار شدم دختر خاله ی رضا تصادف شدیدی کرده با خودم هزار نذر ونیاز کردم.نگاه های مضطرب اطرافیانم را می دیدم .سعی می کردم از چیزی که می بینم و حس می کنم دور شوم.
وقتی خبر آوردند شقایق رفت...
حالا بعد از گذشت ۷ روز هر بار یاد چهره معصوم و ساده اش می افتم تنم می لرزد.یاد سفر اصفهان.یاد شقایق که تا تهران توی ماشین ما بود.تمام راه خندیدیم.به رضا گفتم چه زود گذشت.

چه قدر زود گذشت از شب یلدای پارسال.وقتی با هم صحبت بچه دار شدن می کردیم.چه قدر زود گذشت از مهمانی خانه دایی داوود،چه قدر خندیدیم چه قدر خوش گذشت.

شقایق جان


از الان تا همیشه ،وقتی با ریحانه و رضوان و رضا و حسین و مهدیه و شیما و خاله ها جمع شویم اتاق خاله نیره،  جای تو خالیست.
حالا هرچه قدر اشک بریزم هرچه قدر صورت معصوم خاله نرگس را نگاه کنم هرچه قدر نگاه بهت زده مجتبی و شیما را ببینم،یا وقتی یادم بیاید سر مزار علی آقا داد می زد امروز جمعه ست بابا،امروز جمعه ست چرا نمیای پیش بابا.باز هم تو نمی آیی باز هم هیچ کس آرام نمی شود.

امروز از صبح تمام تلاشم را کردم که به این چیزها فکر نکنم،به این فکر کنم که تو با اهدای اعضای بدنت به هشت انسان دیگر الان چیزی بیشتر از یک نفر هستی،چیزی به اندازه ی خیلی بیشتر از یک انسان.


 

نوشته شده در 90/12/02ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط الناز|


آخرين مطالب
» شب بود و شب پرده ی بسیاری از اعمال نیک و بد آدمی است.*
»
» آسوده بخواب
» می آیی
» ایرانی
» سالگرد سفید
» یه پرانتز باز،دو پرانتز بسته
» گرگٍ دهان آلوده ی یوسف ندریده
» اوست نشسته در نظر
» کسالت

Design By : Pichak