تبليغاتX
و طهران خواب بود
 

همیشه سعی می کنم  نشانه ها را خوب تعبیر می کنم،اما این نشانه خودش خوب هست.خنده هم ندارد"ازگیل"نوبرانه ی مرغوب، در اولین روز هفته حتما نشانه ی خوبی ست.آن هم بعد از پشت سرگذاشتن یک هفته سخت.
وقتی وارد مغازه شدم انبوه ازگیل ها انقدر هیجان زده ام کرد که زمان و مکان رو فراموش کردم.جیغ مللایمی کشیدم و ابراز شادمانی کردم.
فاصله ی میوه فروشی تا خونه رو دویدم، سریع ازگیل ها رو شستم و تمامشون رو خوردم.الان هم به اندازه تمام هسته های ازگیل خوشحالم.

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

                                                                        برای لی لی
                                                                                                که در هیچ موسسه ای آشنا ندارد

شانس زیادی ندارم

احتمالا
نوبت بعد
اگر زنبور باشم
کارگری خواهم شد
که دُم می جنباند
                        آهای! شهد های اعلا

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

 اگر می توانستم نامرئی باشم

حتماً هر چند روز یک بار به طور رایگان سوار هواپیما می شدم و می رفتم اهواز و از پنجره ی اتاقم اکالیپتوس ها را بو می کردم و از شعور و درک  مامان و بابا در توضیح زندگی روزمره لذت می بردم.

حتماً به دفتر اساتید مدعو دانشکده می رفتم و تمام "غ" های جلوی اسم خودم و لی لی را پاک می کردم تا بتونیم کمتر از نعمت برخورداری از  اساتید دسته گل برخوردار شویم و  سر کلاس نرویم.

حتماً در خلوت آدم هایی که دلیل خصومتشون با خودمو نمی فهمم، حضور پیدا  کرده و علل ماجرا رو  بررسی می کردم.

حتماً اکثر روزها به آشپزخانه رستوران پردیس می رفتم و تا می توانستم ته چین بادمجان و باقالی پلو با گوشت می خوردم.

حتماً نیمه شب های بارانی در خلوت خیابان ولیعصر قدم می زدم.

و حتماً حتماً حضور رضا رو به هر نحوی بود پر می کردم تا دیگه لازم نباشه این چند ماه آخر سربازی رو بگذرونه.

 پ.ن احتمالا به اعمال ناجوانمردانه ای هم دست می زدم که برای این که ذات پلیدم آشکار نشه نمی گم:)

*من به دعوت مانا و دیاکو در این بازی شرکت کردم.

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

انقدر ترافیک زیاد بود که ترجیح دادیم پیاده بریم .پیاده که چه عرض کنم دویدیم.تمام طول راه رو.
بلیط های پیش خریدمونو شماره زدیم و با افتخار رفتیم انتهای صف "با صندلی ها" و موفق شدیم
نمایش متابولیک آتیلا پسیانی رو نشسته ببینیم.
نمایش،متن یا بازیگر نقش اول یا یک خط روایی ثابت نداشت.تعداد کثیری از نشانه های گنگ بود که شاید در لحظه تاثیر گذار بودند اما تاثیر طولانی مدت و پر رنگی نداشتند یا حداقل برای من نداشت.
البته این می تونه هدفمند بوده باشه .

روز خیلی خوبی بود.

 

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط الناز   |