تبليغاتX
و طهران خواب بود
+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

به جان جدم داشت می آمد.شعر خوبی هم می شد.احتمال داشت تحولی شود در عرصه نثر.
نشد.
مقصر نبودم.چشم های خواب آلود و ذوق سرشار از محبت شیرین و رضا و... نمی دونم باد پاییزی  حواسم را پرت کرد؟
نه.
آخرین روز انتخاب واحد اینترنتی مادر گرامی بود.تجربه ای که نداشتم.عموما انتخاب واحدهای ما سنتی برگزار می شود با تمام نکته های معروف و معمول.
ولی گند زدم.تمام کد ها بسته شد و کلی پیغام های نامفهوم دریافت کردم. شعر هم همین جا رفت.
رفت بین کد های پلمپ شده.و کلی پیغام نا مفهوم توی ذهنم موج می زنه.

 

+ نوشته شده در  87/05/15ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

از آخرین باری که اینقدر شاد بودم، 62 روز می گذره.خوشحالم خیلی زیاد.

 
پ.ن آیا می دانید تکاور همان commando است؟

 

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

بعله.امروز هشتمین سالگرد ش.ام.ل.و عزیز بود
به همین مناسبت قصد رفتن به مزار شاعر کردیم.با خبر شدیم دوستان با اتوبوسی راس ساعت ۴ از مقابل در اصلی دانشکده دامپزشکی عازم امامزاده طاهر هستند.همراه مریم ساعت ۴ سوار اتوبوس شدیم.(حضور یک الگانس پلی.س در حاشیه ماجرا)
اتوبوس اولی حرکت کرد پشت سرش اتوبوس دوم،هنوز ۵ کیلومتر از تهران خارج نشده بودیم که دوستان و برادران عزیز ما را متوقف کردند.در اتوبوس بسته شد راننده رو هم پیاده کردن.تا اینجای ماجرا لباس های دوستان شخ.صی بود بعد از گذشت نیم ساعت دوستان وبرادران زحمتکش نیروی انت.ظامی تشریف فرما شدند حدود ۱۵ دقیقه همینطور بی خبر از دنیا در اتوبوس عمر گذراندیم.تا اینکه تشریف آوردند و از ما فیلمبرداری کردند(چرا؟).
چند دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد ۲ تا ماشین اسک.ورت کنان اتوبوس ما رو در جاده همراهی کردند.به بهانه های واهی هر ۲ دقیقه یک بار اتوبوس رو متوقف می کردند و حرف های مزخرف.
ماجرا معلوم بود قرار بر این بود که به مراسم نرسیم بعد هم ۲ تا پلی.س سوار اتوبوس شدن ،اتوبوس به تهران بازگشت.
خبر رسید که برادران در امامزاده در حال انجام وظیفه هستند و جمعیت حاضر در اونجا رو هم متفرق کردند.
کلی تو خیابون ها چرخوندنمون،چند نفر هم به زور در عقب اتوبوس رو باز کردن و پریدن بیرون که ما موفق نشدیم(در همین لحظات اتوبوس ترمز کرد و یک خانوم محترم افتاد رو کمر من بیچاره)
دست آخر هم در ترمینال شرق مجبورمان کردن که پباده شیم.

الان رسدیم خونه و دارم فکر می کنم یعنی چی؟

پ.ن  ترمینال شرق که پیاده شدیم،حضور پلیس و اون همه آدم توجه مردم رو جلب کرده .چند نفر اومدن نزدیک و یکی پرسید: که جریان چیه؟توضیح مختصری دادم،در جواب دوستمون گفتن:خدای من!مگه ش.ام.ل.و مرد؟؟

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط الناز   |