تبليغاتX
و طهران خواب بود

 

اردی بهشتی که توت ببارد خیابان انقلاب

دستی توی دست من کم است 

 

 

 

 

محمد طلوعی

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

هوای تو را کم می آورد

این روزها


بزن پشت قباله ام

هزار و سیصد و شصت و پنج بار

                             می بوسمت

تاب بیاوری

 دست هات روی هم گره بخورد

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

دیدن که شهلا برگشته دانشکده. زیاد برام فرق نمی کنه اگه گیر نده که "خانومم لطفاً از فردا شال نپوش"
حالم بهم می خوره از این جمله و صد البته مقنعه.یه روزی اگه قسمت بشه من در بخش قضایی خدمت کنم حتما مخترع مقنعه رو به دادگاه می کشونم.

بهار اومده و هوای خوبش به من که ۱۸ سال تمام بهار رو به چشم ندیدم خیلی می چسبه.خاله ی کوچیکم بعد از ۱۵ سال زندگی در دیار کفر و دوری از وطن فردا می یاد ایران.با این که از بچگی حس خوبی بهش داشتم نمی دونم چرا زیاد ذوق نکردم.

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

دیدم رویَش.

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

دوست خوبم آقای شاکر از آرزوهای محالشون نوشتن من رو هم به این بازی دعوت کردن


آرزوی محال(؟) من

آرزو دارم همه ی آدم ها قدرت بخشیدن و توانایی دوست داشتن پیدا کنند.
همین
 
+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط الناز   | 



سیزده به دره و من اومدم دانشکده اتاق بابا و نشستم پای اینترنت تا نحوست ۸۷ رو در کنم!  تا چند ساعت دیگه دوباره زندگی روال عادی به خودش می گیره می رم فرودگاه و برمی گردم تهران.

خداحافظ اهواز
خداحافظ خونه
خداحافظ مامان و بابای نازنین

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

عید خوبی بود.بعد از مدت ها آرامش رو با تموم وجودم حس می کنم.ولی امان از دلتنگی که  وجودم رو شخم می زنه
+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط الناز   |