تبليغاتX
و طهران خواب بود

حس خوبی نیست.بعد از به وقوع پیوستن چند رویداد مشابه ،دونه دونه آدم های اطرافم رو بازنگری کردم.در اکثر موارد به نتایج خوبی نرسیدم.همیشه فکر می کردم "که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم"
اما الان حس خوبی ندارم، یه چیزیه مشابه حماقت یا بدتر از اون.

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

کافی بود یک قدم از در دانشکده جلوتر بیایی تا عکس همکلاسی ات را ببینی که قرآن داشت با صدای بلند خبر نبودنش را می داد.

همکلاسی ما در یک حادثه ی رانندگی درگذشت.

"در" "گذشت" ،در ،گذشت .هنوز هضم نکردم.

امروز چشم های همه بچه ها خیس بود،علامه گریه می کرد.

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

                                                                                           به روزهای خوب

دارم از تو می نویسم 

 آب جوش آمده ،

صدایم می کند

 برای امشب کافی ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

دارد خاطره زنده می کند باران.دارم بر می گردم به ۳۶۴ روز پیش،ساعت ۴بعد از ظهر.

+ نوشته شده در  86/11/24ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

شاید تو این شرایط هیچ چیز خوشایند تر از این نبود که"به همین سادگی" عزیزم کاندید یه عالمه سیمرغ بشه و  ۳  سیمرغ هم  بگیره خوشایند تر اینکه سیمرغ ها برای بهترین فیلم، بهترین فیلم نامه و البته بهترین بازیگر نفش اول زن بودند. (که  این آخری موجبات تعداد کثیری جیغ شادمانه ام رو فراهم کرد).
خوشحالم که هنوز اتفاق های خوبی هستند که التیام بدهند زخم هایی رو که حوادث چند روز اخیر به روحم انداخته اند.

 

 

+ نوشته شده در  86/11/23ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

   هاله ای از سیاهی دور چشمام رو پوشونده ،فکر کنم از زل زدن و انتظار باشه.انتظار برای اینکه یکی زنگ بزنه بگه من مطلب فردا رو کار می کنم اما کسی اعلام آمادگی نکرده و من لحظه به لحظه بیشتر در حس نمی توانم فرو می رم.برای ساعت ۹ شب اجرای "طوبی" کار مسعود دلخواه که تو سالن اصلی اکران میشه بلیط دارم اما فکر "دو سر آژانس" مغموم می کندم از رفتن.
حالا من موندم و سینما و تئاتری که ازش دور بودم و تازه از فردا قرار بوده صلح بینمون برقرارشه و نمی دونم این ستون چرا یه روز زودتر اومده سراغم.
از بد قولی متنفرم،برای همین احتمالا" فیلم "غیر منتظره" شاهکار محمد هادی کریمی رو کار  کنم.
ولی کلی اتفاق های خوب هم هست که دلگرمم می کنه + اینکه از فردا تئاتر و سینما تنهام نمی ذارن.
   نمايش <سمفوني بيداري> به كارگرداني <حسين فرخي>  تالار وحدت  رو هم خواهم دید .برام جالبه چون جديدترين قطعه محسن نامجو با مضمون عاشورا  كه با نگرشي جديد به مضمون عاشورا و با نگاهي تراژيك در سال 1375 ساخته شده بود، براي پخش در بخشي از این  نمايش  با مشاركت <محسن نامجو> و <علي جافري>به صورت مجدد تنظيم شده است. شعر و ملودي هم از نامجوست.
دوست دارم ببینم آقا محسن چی از عاشورا می خونه.

 

 

این شعر رو هم سجاد عزیز به من تقدیم کردن و کلی شور زندگی آفریدند.

+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

تمام نمی شود چرا این تیک تاک تیک تاک که گوشم را می آزارد بیش از همیشه.
قلبم به شماره افتاده صدا نمی کند مثل قطار اهواز-تهران که به نزدیکی تهران  می رسد و  به هن هن می افتد ،واقعا نا ندارم.دیشب دستم را دراز کرده بودم به روبرو ،به پشت، به چپ ،به راست که لمست کنم که نشد،که نبودی .
واین گلو درد مسخره که انگار ۸ مرتبه  تزریقاتچی محل را زیارت کردن کفایتش نکرده حالا باید کشت بدهند(لوزم رو؟)و آزمایش خون و هزار قلم خرج.
 این امتحان های مسخره هم تمام نمی شوند و دردی  گذاشته اند روی شانه هایم، می بارد بی اندازه و بی امان .
دلم برای خانه تنگ شده،برای کودکی ها که مامان نبود و بابا هم.  اصلن درس نمی خواندم. نمی توانستم بخوانم در خلوت خانه و خلاف های آن روزها بالا رفتن از کتاب خانه بابا بود و تورق مجله های "آرش" و خواندن مسخ و بوف کور که در هنگام بودِ والدین دستم به آنها نمی رسید و دست آخر هم نفهمیدم چرا .

همین
دلتنگی بهانه هم که بخواهد،دارم.

 

*نوای کمانچه است،پاشیده به روحم.خیسم.

**توصیه می کنم به تمام اون هایی که موفق به دیدن کار استاد سمندریان نشدن،همچنان تلاشی برای موفق شدن نکنند و هزینشو بدن چس ِ فیل بخرند.

 

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

هر چه می گذرد شبیه تر می شوی به آنکه گفته بودند

 با اسب می آید

عزیزم

بگذار اینجای قصه چشم بگذارم

منتظر بمانم

تا راوی جمله ی آخر را بگوید

"پایین آمدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود"

ومنتظر بمانم تا آمدنش

                          "بگو که می آید"

 

 

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

 

یه دقیقه چشامو رو هم می ذارم حوصله تاکسی ندارم با  آژانس می رم.

.

.

.

مامان هم بود،داشتیم از شمال بر می گشتیم با اتوبوس،مامان چطور راضی شده بودن؟با این وضع زانو ،چرا اتوبوس؟ رسیدیم تهرون ،از اتوبوس پیاده شدیم داشتیم می رفتیم سمت ماشین مامان که بریم خونه.این همه سرباز اینجا چی کار می کنند؟ "اه همشونم بی سوادن" به مامانم گفتم.مامان گفت از کجا می دونی؟شروع کردم به توضیح نگاه مامان اینایی که یه خط دارن سرباز صفرن تازه زیر دیپلم نگاه کن چقدر زیادن اینا رو میبینی که یه ۸ رو شونشونه اینا دیپلمه هستن دوتا ۸ ها فوق دیپلم دیگه مدرکشون که بالاتر بره درجه ها میره روشونه هاشون.مامانم گفت اونو نگا،دوتا ۸ داره یه چیزی هم زیرشه این مدرکش چیه؟مامان اینا کادری هستن به این می گن استوار،همین جوری آروم آروم داشتیم یه  مسیر طولانی رو که در امتداد یه بلوار بی آب و علف بود طی می کردیم .گفتم مامان اینو ببین با انگشت اشاره کردم ،یه سرباز که روی شونش یه نوار قرمز بود با راه راه های زرد..مامان گفتن دستتو بیار پائین،زشته.نفهمیدم آوردم یا نه اما یه هو ۵ تا مرد زشتِ بد بو پریدن جلوی ما همشون لباسای فرم پوشیده بودن  تفنگ رو گذاشته بودن رو پیشونیم ترسیدم .مامان سر خوردن افتادن هوووووووووی ...مرتیکه ان چته ؟

وای چقدر گرمه هوا،چی شد ؟مامان کجان؟وای ساعت چنده؟خاک تو سرم شد ۱۰:۱۵

من ساعت ۸ امتحان داشتم.جیغ کشیدم شاید پریدم بیرون نفهمیدم چطوری.

استاد فرقانی من خواب موندم.تا صبح بیدار موندم به خدا ۲ تا امتحان داشتم آماده شده بودم که بیام چند ثانیه چشمامو گذاشتم رو هم یه هو پاشدم دیدم ساعت شده ۱۰:۱۵."ماشا ا... "این رو  دکتر خانیکی گفت.

فرقانی گفت کاری نمی تونه بکنه "باید بری آموزش،برو پیش معاون آموزشی،من هر کاری بتونم انجام میدم.اگه خواستی نامه می نویسم که دانشجوی خیلی خوبی بودی"

رفتم آموزش کلی روضه خوندم"من دانشجوی خوبی هستم .تمام کار عملی های من چاپ شده"خلاصه انقدر گفتم و گفتم تا درسی که مطمئن بودم نمره ی کاملشو می گیرم  به صفر مبدل نشه.

حالا اون درس حذف شد به مدد برخورد خوب و همکاری دکتر فرقانی،درسی که اگر چشمام رو رو هم نذاشته بودم حتما" تاثیر مثبتی روی معدلم می گذاشت

 

+ نوشته شده در  86/11/10ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

حس و حال حس وحال امتحانه و خیلی ناجور پشیمونی اومده سراغم و بیماری و استرس، یاد دوستای قدیمی می کنم ،آشپزی، مرتب کردن خونه،جارو،پارو وعزم  مطالعه ی کتاب های ۵۰۰ جلدی هوای سر زدن به خانه ی سالمندان،انگیزه خون دادن،ورزش،تفکر درباره تفاوت های آبزیان،چی شد که اینطور شد،نه،آره،حالا کو تا اون موقع،هوس خورشت کدو،خطبه های نماز جمعه ی گینه،بانک کشاورزی واااااااااااای خدا فقط درس نه.

 

 

 

+تغییر کاربری ندادم،تغییر کردم

 

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

 

شاید دلیل این ریتم توی ذهنم،رژیم خنده داری باشه که مدتیه گرفتم .البته این پروسه همراه با یه داروی عطاری هدایت میشه که ترکیب بد بویی از مواد ناشناخته ست که برادر عطار ریخت توی کیسه و داد به من گفت حله.که نشد فکر کنم اشتباه کرد از این رو که به جای جسم مبارک عواطفم کم وزن شدند.نه اینکه ضربدر رو اسم همه بکشم،نه.ولی یه جوری احساس که نه؛باور کردم که بی خودی دور خودم رو  شلوغ کردم یه عالمه آدم رنگارنگ گیس کرده ام دور خودم که چه؟

تاسوعا و عاشورا و قبلش و قبل تر،حال خوشی نداشتم که البته امروز حتما بهترم که سر زخم دلم وا شده،اما هیچ کس نبود .

 الان فکر که می کنم می بینم اتفاق خاصی هم نیفتاد, به قول مامان:

 

"اینا همه تجربه ست"

 

 

+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط الناز   |