طهران خواب بود
سکوت این ساعت از شب رو دوست دارم.فقط صدای تیک تاک ساعت آشپز خانه هست،
لم می دم روی مبل، کتابم رو می گیرم دستم و با نور کمی که از آشپزخونه میاد، آروم آروم می خونم. گاهی بعد از اینکه مطمئن شدم، رضا خوابیده ، با صدای ملایم موسیقی گوش می دم.
این ساعت از شبانه روز مختص خودم است. نه کارِ خانه هست،نه استرس کار بیرون.
توی سکوت خانه غرق می شوم و افکار شاد و غمگین را مزه مزه می کنم.به روزهایی که گذشت.به روزهای تلخ تلخ تلخی که گذشت.به تارا فکر می کنم که الان اولین قدم هایش را بر می دارد و من نیستم که ببینم، به مامان و بابا.
این روزها بیشتر از همیشه به آینده فکر می کنم و روزهایی که هیچ تصویری از اون ها ندارم.
نیمه شب ها سهم من از زندگی ست.
*شوهر آهو خانم/علی محمد افغانی
زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از آنها داریم، ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.*
*در جستجوی زمان از دسترفته.مارسل پروست
مرگ را هیچ وقت انقدر نزدیک انقدر سنگین حس نکرده بودم.
روزهای اول هفته ی پیش وقتی خبردار شدم دختر خاله ی رضا تصادف شدیدی کرده با خودم هزار نذر ونیاز کردم.نگاه های مضطرب اطرافیانم را می دیدم .سعی می کردم از چیزی که می بینم و حس می کنم دور شوم.
وقتی خبر آوردند شقایق رفت...
حالا بعد از گذشت ۷ روز هر بار یاد چهره معصوم و ساده اش می افتم تنم می لرزد.یاد سفر اصفهان.یاد شقایق که تا تهران توی ماشین ما بود.تمام راه خندیدیم.به رضا گفتم چه زود گذشت.
چه قدر زود گذشت از شب یلدای پارسال.وقتی با هم صحبت بچه دار شدن می کردیم.چه قدر زود گذشت از مهمانی خانه دایی داوود،چه قدر خندیدیم چه قدر خوش گذشت.
شقایق جان
از الان تا همیشه ،وقتی با ریحانه و رضوان و رضا و حسین و مهدیه و شیما و خاله ها جمع شویم اتاق خاله نیره، جای تو خالیست.
حالا هرچه قدر اشک بریزم هرچه قدر صورت معصوم خاله نرگس را نگاه کنم هرچه قدر نگاه بهت زده مجتبی و شیما را ببینم،یا وقتی یادم بیاید سر مزار علی آقا داد می زد امروز جمعه ست بابا،امروز جمعه ست چرا نمیای پیش بابا.باز هم تو نمی آیی باز هم هیچ کس آرام نمی شود.
امروز از صبح تمام تلاشم را کردم که به این چیزها فکر نکنم،به این فکر کنم که تو با اهدای اعضای بدنت به هشت انسان دیگر الان چیزی بیشتر از یک نفر هستی،چیزی به اندازه ی خیلی بیشتر از یک انسان.
سال هاست
نزدیک آمدنت
کودکی ناآرام
در نهانم بالا و پایین می دود
ایرانی: نام شهری کوچک در ایالت سانتا کاترینای برزیل با جمعیتی در حدود ۱۰۰۰۰ نفر میباشد. مشخصات جغرافیایی آن "۲۷º۰۱'۲۹ جنوب و "۵۱º۵۴'۰۶ غرب است و ۱۰۴۷ متر بالای سطح آب قرار دارد.
ایرانی:(ایرونی )(آسی: Иронау تلفظ: ایروناو) نام یکی از دو گویش اصلی زبان آسی در قفقاز است. زبان آسی یک زبان ایرانی است. بیشترینهٔ آلانها این گویش را بکار میبرند، بویژه در شرق جنوب و مرکز اوستیای شمالی-آلانیا. در صورتی که در غرب این جمهوری گویش دیگوری (دیغوری) بیشتر رواج دارد.ایرونیها جمهوری استی به خود ایر و به سرزمینشان ایریستان میگویند که به باور بیشتر ایرانشناسان این نام از ریشه آریا و هم ریشه با نام ایران است.
ایرانی:یکی از شاخههای زبانهای هندوایرانی از خانواده بزرگ زبانهای هندواروپایی هستند.مهمترین زبانهای ایرانی امروزی عبارتند از: فارسی (پارسی، دری، یا تاجیکی)، کردی، پشتو، بلوچی، لری، تالشی، دیلمی، مازنی، گیلکی، تاتی و آسی.امروزه زبانهای ایرانی بیشتر با خطهای عربی، لاتین، و سیریلیک نوشته میشوند. زبانهای ایرانی با زبان عربی و زبانهای ترکی تاثیر متقابل بسیاری داشتهاند.زبانهای ایرانی بیشتر در کشورها و مناطق ایران، افغانستان، تاجیکستان، باختر پاکستان، کردستان ترکیه، کردستان عراق، و بخشهایی از آسیای میانه و قفقاز روایی دارد.سه زبان از زبانهای ایرانی به عنوان زبان رسمی هم اکنون در چهار کشور استفاده میشود. این زبانها عبارت اند از فارسی در ایران و تاجیکستان، فارسی و پشتو در افغانستان و کردی در عراق.
ادامه مطلب
اسیر این نوار باریک نشو
که گاهی بین ما فاصله میاندازد
به مصر من بیا
از تونلهای زیر زمینی
این سمت مرز
فراوانی نان است و زلیخا
رودی اعجاز پذیر
و پیامبرانی که تفاسیر گلهداران را میخوانند
برایت از اوهام ثلاثه میگویم
دخترانی که پیش از تو دستشان را بریدهاند
و یادگار دوران جاهلیت را نشانت میدهم
این راه نظرتنگ اگر زنده به گورت نکند
"رضا مهر عليان"
پارسال و سال قبل و سال هاي قبل تر،هيچ وقت فكر نمي كردم اين احساس آرامشي كه اين روزها دارم رو داشته باشم.
با خوندن اين شعر رضا ياد دو سال پيش افتادم.
به روزهای خوب
دارم از تو می نویسم
آب جوش آمده ،
صدایم می کند
برای امشب کافی ست.
خیلی چیزها "گفتن" ندارند و من میگویم گاهی،جا باز شود توی دلم برای تمام چیزهایی که "اصلا گفتن" ندارند.که کم هم نیستند.
این روزها این خشم که بالا آمده تا مرز گلو ،یا بغض میشود میماسد همان جا، یا عق میزنم به تمام چیزهایی که الکی تیره شدند،تیره تر میشوند هٍی.
حواسم نیست و دستهام مانده اند روی هم
شلوار مخمل کبریتیِ سبز تیره،کت هم طیف سبز دارد،با موهایی که کمتر نه بیشتر شده،جو گندمی و فر،سبیل که دوست نمی دارم چقدر می آید به تو.با لبخند ملایم همیشگی از در که داری می روی;
آرامم.
کٍنار تو را
می خواهم
آنجا
دست کم
مردِ شاعری هست
و میدانی پر از مین
برای دقیقه هایی که اوقاتم تلخ می شود
الناز //اردیبهشت ۸۷
| Design By : Pichak |

