ساندنیست ها سلاح هایشان را زمین گذاشته بودند
زاپاتیست ها
با دولت بورژوا،از در مذاکره در آمده بودند
تو هنوز اما با من در جنگ بودی
می خواستیم تعطیلاتمان را در کوبا بگذرانیم
پولمان کم بود
در لاهیجان هتلی کرایه کردیم
تا عصرها در شیطان کوه قدم بزنیم
و در برابر دیدگان چای کاران و باد
بر هم بوزیم
این ها همه خواسته ی من بود
تو بلیت را پس فرستادی
و من در تهران ماندم.
حافظ موسوی
خرده ریز خاطره ها
و شعرهای خاورمیانه
روبراهِ اتفاقِ تازه ای هستم.
تو توی کیف پولم می خندی،باید به تقویم روی میزم اعتماد کنم این، آخرین نفس های ۸۷ است.
۸۸ حتما از هر سالی نیکو تر است.از هر سالی پر رنگ تر،خوشرنگ تر .
احساس می کنم سبزه ها سبز ترند، ماهی ها قرمز تر،سنبل ها خوش بو تر.
انگار دارد کابوس اسفند دود می شود.۸۸ را نیامده، دوست دارم.
یک دسته گل پر از میخک ،فقط میخک نیست.عشق هم هست.زندگیست.
خیلی چیزها "گفتن" ندارند و من میگویم گاهی،جا باز شود توی دلم برای تمام چیزهایی که "اصلا گفتن" ندارند.که کم هم نیستند.
این روزها این خشم که بالا آمده تا مرز گلو ،یا بغض میشود میماسد همان جا، یا عق میزنم به تمام چیزهایی که الکی تیره شدند،تیره تر میشوند هٍی.
حواسم نیست و دستهام مانده اند روی هم یادم میرود بگیرم بالا "یا سامع الشکایا "
نامبرده رنج می برد
از بس که
شمع
روشن کردم برایِ
دلت.
حواستان نبود
و
فاتحه ام را خواندند
شلوار مخمل کبریتیِ سبز تیره،کت هم طیف سبز دارد،با موهایی که کمتر نه بیشتر شده،جو گندمی و فر،سبیل که دوست نمی دارم چقدر می آید به تو.با لبخند ملایم همیشگی از در که داری می روی;
آرامم.